
بعد از اینکه شاهرخ و ادموند به من والهام خوش آمد و خسته نباشید گفتند و برایشان راجع به کار هائی که در همراهی گروه رقص و موسیقی محلی ایرانی در وین و زاگرب انجام داده بودیم حرف زدیم، ادموند گفت که این روز ها مشغول خواندن نمایشنامه باغ آلبالو اثر انتوان چخوف بوده....
این نمایشنامه معروف راجع به یک خانواده اعیان روسی است که بعلت اضمحلال و مشکلات مالی مجبور به فروش خانه بزرگ و باغ زیبای آلبالوی آن میشوند.واز قضا پیشکار سابق و عقده ای که داشتند این باغ را در حراجی آن می خرد و در صدد بر می آید که همه درختان را ببرد و اره کند..
در پایان نمایشنامه صدای اره کردن درختان به گوش میرسد که اشاره به فروپاشی نظام قدیم روسیه نیز دارد..
اما یک مورد جالب در این نمایشنامه بازی Hilary Burns با سگش در نقش پرستار بچه ها است که بطوریکه خودش می گوید در طول نمایشنامه Binkieخیلی سگ مودب و خوبی بوده است..!

راستی اگر بهتون بن کتاب هدیه میدادند چه کتابی انتخاب میکردید...کتابی نفیس راجع به حیوانات مثلا سگ ها یا گربه ها...کتابی درباره سینما و تئاتر...یا مثلا یک کتاب رمان...
انتخاب های خودمان این بود...
مهناز : کتابی راجع به گربه ها
الهام : کتابی درباره سگ ها
شاهرخ :کتابی درباره مسائل محیط زیستی
ادموند : ادموند با مهربانی گفت... من بن کتابم را به مهناز میدادم...
که بعدش شاهرخ بدجنس به او گفت...اقا خیلی زرنگی...چیزی را که نداری می بخشی..
ولی الهام جوابش را داد و گفت...یاد بگیرید شاهرخ خان...
و اما حرف آخر...

با تولید گاز های گلخانه ای و مصرف بی رویه سوخت های فسیلی زمین و حیات زیبای قطبی را نابود نکنیم.
