
الهام پائیز رو خیلی دوست داره .روز جمعه داشتیم می رفتیم پارک قدم بزنیم که یک بچه گربه دیدیم .پای یه دیوار داشت می دوید و میو میو می کرد.همینطور که داشتیم رد می شدیم ، ادموند پرید بلندش کرد و گذاشتش سر دیوار...
شاهرخ گفت چکار میکنی چرا حیوون زبون بسته را گذاشتی اون بالا..
ادموند گفت داشت بالای دیوار را نگاه می کرد . من فهمیدم دوست داره بره اونطرف دیوار..
شاید مادرش اونطرفه یا بوی غذائی رو شنیده...
الهام گفت واقعا دست مریزاد...
و این شد موضوعی برای سر به سرادموند گذاشتن در پارک...
ولی از شوخی گذشته ، زبان حیوانات همون نگاه و حرکاتشونه...و اگر کمی توجه کنیم خیلی چیزها می فهمیم...و میتونیم باهاشون ارتباط بر قرار کنیم...

اما زبان نمایش هم میتونه خیلی زیبا باشه..... مثل بودن یا نبودن ...مسئله اینست...آیا بزرگواری آدمی در اینست که تیر های بلا و زخم بخت ستم پیشه را تاب آورد یا انکه در برابر دریائی از مشکلات سلاح نبرد بر گیرد و با ایستادگی خود بدان همه پایان دهد...
یه خلاصه از نمایشنامه زیبای هملت براتون نوشتم...
هملت شاهزاده دانمارکی در حال سوگواری فوت پدر و ناراحت از ازدواج دوباره مادرش با عمویش هست که دوستانش از دیده شدن روح پدرش خبر میدهند .هملت با روح پدرش ملاقات میکند و روح به او میگوید که عموی هملت او را با سم کشته است.
هملت تصمیم به انتقام می گیرد و بقیه نمایشنامه اختصاص دارد به این امر که در جریان آن افلیا دختری که هملت را دوست دارد از رفتار او پریشان میشود و خود را غرق میکند...
و در پایان نیز در جریان یک دوئل هملت و لایرتیس شوالیه عمویش و خود عمویش و مادر هملت کشته میشوند...
شما چه زبانی را دوست دارید..؟
