تبليغاتX
نمایش
 

 

 

چند روزی با مادر و دوستان رفتیم شمال خونه عمه جان .و همان روز اول من و دوستم الهام دو تا بچه گربه پیدا کردیم و آوردیمشون توی حیاط خودمون.برادرم شاهرخ و دوستش ادموند روزها می رفتند دریا برای شنا و برای نهار بر میگشتند.

اما با ناخنک هائی که که من و الهام برای غذا دادن به گربه ها به قابلمه می زدیم یه خرده ناهارامون تحلیل می رفت...

 

راستی عکس بالا را الهام انتخاب کرد چون اگر یادتون باشه عاشق ورزش های دو و میدانی هستش..و کلی هم دلخور از اینکه دربازی های الپیک خوب مدال نیاوردیم...

 

به هر حال کلی تعجب کردیم از اینکه عمه جان اینقدر با گربه ها و حیوانات نا آشنا بود و اصلا بلد نبود چطوری گربه ها رو بغل کنه...

یه شب رفتیم کنار ساحل و ادموند یه آتش درست کرد و دور آتش نشستیم و گپ زدیم و میوه خوردیم...

شاهرخ گفت: در دنیای امروز ما دنبال این هستیم که روبات هائی کاملا شبیه انسان بسازیم...در حالیکه انسان هائی داریم که کاملا شبیه روباتند..

ادموند گفت :عجب حرف کلاسیکی زدی پسر...حالا منظورت کی بود..؟

الهام خندید و گفت:منظورش من و تو و مهنازنبود..

سکوتی حکمفرما شد و ادموند گفت:عمه جان خیلی باحاله ولی به گربه های شما خیلی چپ چپ نگاه میکنه...مثل یه روبات...

اینو که گفت همه زدیم زیر خنده... شاهرخ هم خندید و سرشو انداخت پائین...

 

راستی در کاریکاتور زیر یه فکری هم برای اداره کردن سازمان محیط زیست پیشنهاد شده...

                         

 

+ نوشته شده توسط شاهرخ در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 16:16 |