تابستان و دریا و ژان والژان آهنگ - سیاوش قمیشی
چه می شد اگر کمی هم به سواحلی که این روز ها بعلت بی توجهی از وضعیت نامطلوبی برخوردار هستند رسیدگی میکردیم تا بتوانیم از دو نعمت بزرگی که خداوند به ما داده و برای سلامتی ما مفید هستند ، یعنی افتاب و دریا استفاده بهینه کنیم...

در این فصل داغ تابستان هنوز فرصتی پیدا نشده که سری به دریا بزنیم . ادموند خیلی دوست داره که بره کنار دریا و روز ها شنا کنه و به صدای جیر جیرک ها گوش بده...و شب ها زیر نور کم سوی ویلا های شمال خلاصه اثار کلا سیک رو بخونه..
الهام میگه رمان بینوایان رو همه خوندن و شنیدن و فیلمشو دیدن ولی یکبار دیگه باید اون بخش اول داستان رو که اسقف میگه ..من روح شما را خریدم و به خدا هدیه کردم تعریف کنیم...خیلی قشنگه..اشک آدمو در میاره...
در شروع داستان ژان والژان که بخاطر شکستن شیشه یک نانوائی و دزدیدن نان در زندان بوده پس از سالها از زندان ازاد میشه ...سالها چون فرار هم کرده بوده...
جائی برای خوابیدن پیدا نمیکنه و میاد در خانه اسقف . اسقف به او پناه میده ولی او وسط شب ظروف نقره را می دزده و فرار میکنه.
صبح خدمتکار وحشت زده به اسقف میگه که میهمانش ظروف نقره را دزدیده.اما اسقف فقط میگه...ظروف دیگه که هست .در انها غذا می خوریم.
صبح پاسبان ها که ژان والژان را گرفتند میارنش در خانه اسقف...
اسقف جلو می آید و می گوید: آه شما هستید .پس چرا یادتان رفت شمعدانی ها را ببرید ؟
و در برابر تعجب ژان والژان و پاسبان ها که او را رها میکنند شمعدانی های نقره را نیز به ژان والژان میدهد وبه او میگوید:یادتان باشد که از این ظروف استفاده کنید وآدم درستکاری شوید .ژان والژان ، برادرم ، شما دیگر به بدی تعلق ندارید.من روح شما را خریدم و به خدا هدیه کردم...

شاهرخ میگه این دفعه که میرویم شمال باید یک ساحل ماسه ای خوب پیدا کنیم .ادموند میگه من نمیدونم این همه سنگ و کلاخ از کجا میان توی ساحل ...
الهام میگه سنگ و کلوخ استاد...و همه می خندیم..
